فکرکردم که قلم یار نشد دیدم شد
06 آبان 1404 توسط دل تنگ نجف
فکرکردم که قلم یار نشد دیدم شد لحظهی فهم تو آغاز نفهمیدم شد ساقی شعرشدی جام شراب آوردی مثل هربار مرا هم به حساب آوردی درخیابان جنون میروم عابر باشم یازده صفحه ورق خورد که شاعر باشم بنویسم به تو ازخون جگر بیت به بیت وتورا گریه کنم وقت سحر بیت به بیت لطف… بیشتر »